عطار

عطار

بخش ۶ - در اسرار عشق الهی فرماید

۱

دلا اکنون شدی از خواب بیدار

رهائی یافتی از خواب بیدار

۲

ز غفلت آمدی بیرون حقیقت

بسی خوردی در اینجا چون حقیقت

۳

بغفلت روزگاری بسپریدی

درین گام بلا کامی ندیدی

۴

ندیدی هیچ کامی سوی دنیا

بماندی غافل اندر کوی دنیا

۵

اگرچه دادهای جان اندرین راه

که از رازی کنون درمانده درچاه

۶

بمنزل در رسیدی مانده درچاه

اگرچه دادهٔ جان اندرین راه

۷

بمنزل در رسیدی باز مانده

هنوز از شوق صاحب راز مانده

۸

دم عرفان زدی اینجا بیکبار

ترا جانان نموده عین دیدار

۹

ز اصل دوست برخورد ار عشقی

چو منصور این زمان بردار عشقی

۱۰

ترا از عشق بد چندین ملامت

که خوردی حسرت و رنج و ندامت

۱۱

قدم چون سوی این گلشن نهادی

ندانستی و در گلخن فتادی

۱۲

درین گلخن بماندی مدتی باز

گهی درسوز بودی گاه در ساز

۱۳

چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

۱۴

توی از جوهر بالا گزیده

مقام عالم بالا ندیده

۱۵

سفر کردی ندیدستی ره خود

بکلی مینگشتی آگه خود

۱۶

سفر کردی سوی منزل رسیدی

دمی وصلت ز نور خود ندیدی

۱۷

سفر کردی تو با اینسان در اینجا

ندیدی هیچ همراهان در اینجا

۱۸

سفر کردی ز دریا سوی عنصر

سفر ناکرده گوهر کی شود در

۱۹

سفر را گرچنین قدری نبودی

مه نو بر فلک بدری نبودی

۲۰

نخستین قطرهٔ باران سفر کرد

وز آن پس قعر دریا پرگهر کرد

۲۱

توی کرده سفر در عین دریا

چرا میمانی اندر قعر دریا

۲۲

تو در دریای عشقی پروریده

کمال خود در این دریا ندیده

۲۳

کمال خود ندیدی در جواهر

که اسرارت شود اینجای ظاهر

۲۴

طلب کن جوهرخودسوی دریا

چرا ماندستی اندر قعر دریا

۲۵

طلب کن جوهر ای دانای اسرار

صدف را بشکن و گوهر برون آر

۲۶

توئی دریا و جوهر در نشان نه

ترانامی ولی نام ونشان نه

۲۷

توی اندر صدف ساکن بمانده

ز دامن پاک خود ایمن بمانده

۲۸

تو دست شاه لایقتر نمائی

تو بیشک رازدار پادشائی

۲۹

چرا تو اندرین دریای خونخوار

بجنگ این صدف ماندی گرفتار

۳۰

صدف را بشکن و بنمای هم رخ

تو از دریا شنو پیوسته پاسخ

۳۱

نظر کن در خود اکنون چون شکستی

صدف بشکن که کلی خود تو هستی

۳۲

تو داری نور پاک هفت گلشن

تو در دریا شده پیوسته روشن

۳۳

کنار بحر روشن از تو باشد

حقیقت هفت گلشن از تو باشد

۳۴

الا ای جوهر بی منتها تو

حقیقت بیشکی نور خدا تو

۳۵

الا ای خانهٔ راز الهی

عجایب جوهری جوهر نمائی

۳۶

نه در کونین و نی در عالمینی

که سرگردان بین اصبعینی

۳۷

الا ای جوهر قدسی کجائی

نه در عرشی نه در فرشی کجائی

۳۸

درین دریا اگر دریا به بینی

تو خود را محو و ناپیدا به بینی

۳۹

نه جای تست این دریا و بگذر

درین دریای بیپایان تو بنگر

۴۰

اگرچه ماندهٔ این دم بغرقاب

کمال خویش هم اینجا تو دریاب

۴۱

کمال خویش بشناس اندر اینجا

که تا زینجا رسی در عین اینجا

۴۲

چه میدانی در اینجا تا تو چونی

توئی آن جوهری که ذوفنونی

۴۳

تو را خواهند بردن تا برشاه

که تا شه گردد از راز تو آگاه

۴۴

حقیقت پیش شه خواهی شدن باز

تو باشی در کف سلطان باعزاز

۴۵

تو خواهی بود باز و بند سلطان

چوداری حکم بازوبند سلطان

۴۶

کمالت آنگهی افزاید از یار

که سلطانت بود از جان خریدار

۴۷

خریدار تو سلطانست از عشق

در اینجا راز پنهانست ار عشق

۴۸

دریغا چون ندانستی چه گویم

دوای درد بیدرمان چه جویم

۴۹

دوای درد خود هستم حقیقت

وزین زندان برون جستم حقیقت

۵۰

برون جستم ازین زندان ظلمات

شدم آزاد اندر حضرت ذات

۵۱

مرا در سوی آن حضرت برد باز

که تا از راز او گردم سرافراز

۵۲

بیابم حضرت بیچونش ای دل

که مقصود منست اینجای حاصل

۵۳

مرا اینجاست عز و قدر و قیمت

در اینجا دیدن جانان حقیقت

۵۴

غنیمت دان که در اینجا دو روزی

مثال عاشقان سازی بسوزی

۵۵

چو با عشاق صاحب درد باشم

نه چون زن همچو مردان مرد باشم

۵۶

مرا با درد جانان آشنائیست

دوای دردم از صورت جدائیست

۵۷

دریغا درد مادرمان ندارد

حقیقت راه ما پایان ندارد

۵۸

ندارد درد من درمان دریغا

بمانم بیسر و سامان دریغا

۵۹

سر و سامان ندارم در ره جان

بماندم خوار در بازار جانان

۶۰

مرا تا درد باشد جان ندارم

در اینجا جز رخ جانان ندارم

۶۱

مرا مقصود جانانست دیدن

پس آنگه درکمال جان رسیدن

۶۲

سر من بهر این راز است سرباز

که یابد عاقبت اسرار ما باز

۶۳

ازین معنی نگردم یک زمان من

که تا اینجا رسم در جان جان من

۶۴

نخواهد بود اینجا نطق خاموش

که دل چون دیگ در آتش زند جوش

۶۵

دلم در دیگ سودای معانی

چنان پخته که آن پیر نهانی

۶۶

در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت

که حق دید و وزو دید و نکو گفت

۶۷

هر آن چیزی که از حق گفت خواهی

دری باشد که بیشک سفت خواهی

۶۸

ز حق چندانکه گوئی بیش از آنست

کسی اسرار او کلی ندانست

۶۹

ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیق

که از حق میرسد پیوسته توفیق

۷۰

ز توفیق وی اینجا جوی طاعت

که در طاعت بیابی استطاعت

۷۱

ترا آنجاکمال عشق شاه است

چه غم داری چو شه در بارگاهست

۷۲

مدد از شاه جوی و خرمی کن

مگردان روی از شه همدمی کن

۷۳

چو فرمودت ترا در عین فرمان

ببر فرمان او خود را مرنجان

۷۴

چنان میدان که شاه آفرینش

ترا پیداست اندر آفرینش

۷۵

کمال شاه و فرّ شاه با تست

حقیقت هم دل آگاه با تست

۷۶

همه در دل شناس و دل عیان بین

درون جان جمال بی نشان بین

۷۷

ترا در دل جمال ماهروئیست

بلای عشق در هر لحظه سوئی است

۷۸

تو از اوئی و با اوباش اینجا

توی نقش رویت نقاش اینجا

۷۹

ترا او نقش بسته آخر کار

کند خود این همه نقشت بیکبار

۸۰

تو چندینی چرا خود دوست داری

به مغزی در حقیقت پوست داری

۸۱

ترا مغز است و در خود ماندی ای دوست

از آن مغزی ندیدستی به جز پوست

۸۲

ترا چون مغز اینجا گه نباشد

چو مردانت دل آگه نباشد

۸۳

دل آگه باید در میانه

که تا یابد کمال جاودانه

۸۴

هر آن غم کاندرین منزل نهادند

حقیقت بار آن بر دل نهادند

۸۵

ز بحر وصل جانها بیقرار است

مکان وصل در دارالقرار است

۸۶

اگر دارالقرار اینجا بدانی

بیابی وصل و اسرار نهانی

۸۷

حقیقت باید اینجا گه قرارت

که پنهان نیست خود دیدار یارت

۸۸

ترا دیدار جانانست اینجا

ولی در پرده پنهانست اینجا

۸۹

وصال او اگر میبایدت دوست

برون میباید آمد پاک از پوست

۹۰

همه گفتارها از بهر این است

که در مردن یقین عین الیقین است

۹۱

اگر مردی برستی از جهان تو

یقین یابی بهشت جاودان تو

۹۲

در آنجا دایماً عین وصالست

که اینجا خانهٔ رنج و وبال است

۹۳

در این محنت سرای عالم کل

کجا آید مراد کل بحاصل

۹۴

خوشستی زندگانی و کشستی

اگر نه مرگ ناخوش در پی استی

۹۵

فراق آخر کار است ما را

وصالش دیدن یار است ما را

۹۶

فراق سخت در راهست آخر

کسی یابد که آگاهست آخر

۹۷

ز بعد آن وصال جاودانست

همه دیدار با آن جان جانست

۹۸

ولی اینجا فراق اندر فراقست

همه دوری ز درد اشتیاق است

۹۹

مراد اینجا تمنا دان حقیقت

در او پنهان و پیدا دان حقیقت

۱۰۰

دم آخر همه اسرار یابند

کسانی کاندر این دم یار یابند

۱۰۱

جهانی پر زاندو هست و ماتم

که ما را مینماید غم دمادم

۱۰۲

بلا و رنج بیحد یافتستم

اگرچه مویها بشکافتستم

۱۰۳

دل و جان در بلای قرب جانانست

چنین اسرار گفتن کی چنانست

۱۰۴

دل و جان رازدار پادشاهند

حقیقت دایماً نور الهند

۱۰۵

چه حاجت بود چندینی ز گفتن

چو میبایست اندر خاک خفتن

۱۰۶

چه میجوئی ز چندین سر اسرار

که ما گفتیم و هم آمد پدیدار

۱۰۷

وصال جان جان از جان بگویم

به هر اسرار صد برهان بگویم

۱۰۸

از اول درد مییابد حقیقت

دوم تقوی در اسرار شریعت

۱۰۹

سوم جز آنگهی معشوق دیدن

چهارم وصل آنگه سر بریدن

۱۱۰

نظر در کار این کردم بیکبار

نداند این سخن جز صاحب اسرار

۱۱۱

جهان و هرچه در هر دو جهانست

نیرزد پرّ کاهی گرچه جانست

۱۱۲

بجز جانان در این عالم ندانی

به بینی گر تو هم صاحب یقینی

۱۱۳

بجز جانان مجو ای جان و دل تو

وگرنه عاقبت گردی خجل تو

۱۱۴

جز او آخر چه باشد هیچ باشد

جهان نقش و طلسم و پیچ باشد

۱۱۵

حقیقت جملهٔ مردان که بودند

کزو گفتند وهم از وی شنیدند

۱۱۶

همه گفتار ایشان بود از یار

یکی دیدند اینجاگه نگهدار

۱۱۷

چنان دیدند در این جایگه باز

که گوئی جان ایشان بد یکی راز

۱۱۸

طلب کردند تا آخر رسیدند

بوصل اصل جانان باز دیدند

۱۱۹

رهی دور است این راه خطرناک

چه داند کرد اندر ره کف خاک

۱۲۰

رهی دور است و بس راهیست مشکل

که یارد رفت آنجا سوی منزل

۱۲۱

رهی دور است باید رفت ناچار

ترا میگویمت اکنون خبردار

۱۲۲

خبردار از سوال دوست ای دل

جواب او یقین با اوست ای دل

۱۲۳

ترا باید شدن واقف ز اسرار

شوی و وارهی از گیر و از دار

۱۲۴

ترا تا صورت اینجا باز باشد

دلت پر غصه و پر راز باشد

۱۲۵

چه خواهی یافت از دیدار صورت

که باید زو گذشت آخر ضرورت

۱۲۶

دو روزی کاندرین صورت اسیری

مجو چیزی به جز عشق و فقیری

۱۲۷

فقیری کن طلب در قعر جان کوش

لباس نیستی در فقر درپوش

۱۲۸

فقیر اینجا ملامت شوق داند

هزاران دوزخ آمد ذوق داند

۱۲۹

چه سرما و چه گرما در فقیری

بر عاشق یکی باشد اسیری

۱۳۰

ز صورت دان و گرنه فقر یاراست

در او اسرارهای بیشمار است

۱۳۱

اگر فقر و فنا خواهی در این راز

تکبر از نهاد خود بینداز

۱۳۲

تکبر پاک کن از جان و از دل

که تا مقصود خود آری بحاصل

۱۳۳

ترا اینجا برای عجز آورد

که تا باشی در اینجا صاحب درد

۱۳۴

چو ما را داد ماهم جان فشانیم

بر معشوق دایم بی نشانیم

۱۳۵

حقیقت حق شناسی چیست تسلیم

شدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم

۱۳۶

اگر مردی حقیقت او شوی تو

ببین خود تا حقیقت خودشوی تو

۱۳۷

همه در خود خداوند جهان بین

به هرچه اندر به بینی جان جان بین

۱۳۸

ره او بسپر اینجا همچو مردان

که خدمتکارت آید چرخ گردان

۱۳۹

ترا چون چرخ گردون بنده باشد

مه و مهرت بجان تابنده باشد

۱۴۰

فلک گردان تست و می ندانی

همه ملک آن تست و می ندانی

۱۴۱

قدم زن بهتر از دوران افلاک

که سرگردان تست این کرهٔ خاک

۱۴۲

ترا سرّی ورای اوست بنگر

اگر رویت نماید دوست بنگر

۱۴۳

توانی یافت وصل اینجا حقیقت

اگر میبسپری راه شریعت

۱۴۴

شریعت بسپر آنگه از نمودار

بگویم رازها آنکه خبردار

۱۴۵

عمل میبایدت کردن در اینجا

پس آنگه گوی خود بردن در اینجا

۱۴۶

عمل کن تا ستانی مرد کارت

عمل باشد در اینجا یادگارت

۱۴۷

عمل کردند مردان اندرین راه

بترس از آه موری در بن چاه

۱۴۸

عمل چون هست در علمت عمل کن

پس از علم و عمل اسرار حل کن

۱۴۹

اگر علمت بود در اول کار

عمل آید ترا اینجا خریدار

۱۵۰

ترا دو چیز میباید ز کونین

بدانستن عمل کردن شدن عین

۱۵۱

طلب باید که تا در برگشاید

پس آگاهی بمطلوبت نماید

۱۵۲

دریغا کین طلب در دست کس نیست

درین وادی کسی فریادرس نیست

۱۵۳

نه فریادت رسد جز جان در اینجا

که جان دیده است مر جانان در اینجا

۱۵۴

کمال عشق اگر آید پدیدار

بچشم تو نه درماند نه دیوار

۱۵۵

دلی باید ز عشق یار در جوش

بماند تا ابد او مست و مدهوش

۱۵۶

نشاید عشق را هر ناتوانی

بباید کاملی و کاردانی

۱۵۷

الا تا در مقام عشق بازی

تو پنداری مگر این عشق بازی

۱۵۸

که داند بردره در معدن عشق

چنان برگشتهٔ از مامن عشق

۱۵۹

حقیقت عقل چون طفلی به پیشش

همیشه میخورد از شوق پیشش

۱۶۰

کجا دارد ابا او پایداری

سزد گر عشق با جان پایداری

۱۶۱

به پیش کار گه چون رخ نمودند

در آخر این چنین پاسخ شنودند

تصاویر و صوت

هیلاج نامه با مقدمه و تصحیح احمد خوشنویس - فریدالدین محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری - تصویر ۴۳

نظرات