مولانا

مولانا

غزل شمارهٔ ۱۲۴۴

۱

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش

در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش

۲

هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند

خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش

۳

حس فانی می‌دهند و عشق فانی می‌خرند

زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش

۴

می‌کشندت دست دست این دوستان تا نیستی

دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش

۵

این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند

پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش

۶

با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش

از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش

۷

رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور

غره آن روی بین و هوشیار خویش باش

تصاویر و صوت

کلیات شمس تبریزی انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۶ » تصویر 477
هانیه سلیمی :
عندلیب :

نظرات

user_image
عارف
۱۳۹۵/۰۱/۱۹ - ۰۷:۱۲:۱۱
تفسیر این غزل در برنامه ی شماره 600 گنج حضور