
صوفی محمد هروی
بخش ۱۱۷
۱
نصیب ما ز می لعل دوست گشته خمار
کنیم جان به سر و کار عشق آخر کار
در جواب او
۲
خوش است صحنک بغرا و قلیه بسیار
اگر به دست تو افتد زهی سعادت یار
۳
زبس که برده ز دزدی ز خلق دل بریان
کشیده اند چو دزدان از آتش بر سر دار
۴
بسوزد ار کشم آهی ز شوق نان و کباب
ز آتش دل مجروح من در و دیوار
۵
گه انتظار و گهی آه سرد در غم نان
دلی که گرسنه باشد کشد ازین بسیار
۶
چو هست مایه عمر شریف من بریان
هزار آه، نگشتم ز عمر برخوردار
۷
بیار بره، اگر ماس نیست با کنگر
که خوش بود به کف در آید این گل بیخار
۸
بگوید این به تو صوفی کسی که سیر شدم
ز بهر او بکن این دم هزار استغفار
نظرات