
اهلی شیرازی
شمارهٔ ۲۶۴
۱
رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت
خال توام چو مردم چشم از نظر نرفت
۲
خاری که از ره تو بپای دلم خلید
تا سر نزد ز خاک من از دل بدر نرفت
۳
کارم بجان رسید ز زخم زبان خلق
جان رفت و زخم طعنه خلق از جگر نرفت
۴
هرگز بسر نرفت شبی کز غمت چو شمع
دود دلم بگنبد افالک بر نرفت
۵
رفتم بخاک و زیر سر از حسرتم بماند
دستی که هرگزم بکسی در کمر نرفت
۶
مردم چو شمع و کار من از پیش عاقبت
با سوز گریه شب و آه سحر نرفت
۷
اهلی اگرچه غرقه بخون می شود در اشک
بی سیل گریه یکنفس او بسر نرفت
نظرات