جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون

شمارهٔ ۵۹۵

۱

بحمدالله شب هجران سرآمد

درخت وصل جانان در بر آمد

۲

به کوری دشمنان سرو سمن بوی

ز ناگاه از در بختم درآمد

۳

صبوحی را به چشم بخت منظور

نظر ما را به روی دلبر آمد

۴

عجب دیدم ز بخت واژگونم

که سرو قد یارم در بر آمد

۵

ز سودای دو زلف تابدارش

قلم سان دودم از دل بر سر آمد

۶

به تیر غمزه ی شوخش مرا کشت

به دل بردن ز عالم بر سر آمد

۷

به فتراکم ببست آن شوخ دیده

به دامم گفت صیدی لاغر آمد

۸

رخم زر گشت از هجران و اشکش

به مروارید غلطان بر زر آمد

۹

برآمد ماهم از مطلع سحرگاه

مرا چون جان شیرین درخور آمد

۱۰

ببردی دل ز ما یکباره باری

جهانی در غمت از دل برآمد

تصاویر و صوت

نظرات